پیش به سوی استانبول

درخواست حذف این مطلب

چارشنبه رفتم خونه و خودم رو پمادمالی و رفتم لیزر. درد نداشتم این دفعه. برگشتم خونه و سیگما دیر اومد. با هم شام خوردیم و خیلی خیلی خسته بودیم هر دو. من که رسماً داشتم از حال میرفتم. دیگه زود خو دیم.

پنج شنبه 28 دی، سیگما رفت سر کار و منم رفتم و کلی وسیله جمع رفتم سمت خونه مامانینا و تو راه چنتا کار داشتم که باید انجام می شد. اول از همه آرایشگاه بود که بازم رفتم همون آرایشگاه قبلیم و بسی راضی بودم از نتیجه. بعدش رفتم دفتر پیشخوان ت و یه ربعی منتظر موندم تا کارت ملی هوشمندم رو بهم داد. بد نبود ع م. بعد هم رفتم خونه مامان. قبلا بهش گفته بودم هوس کتلت ، برام کتلت درست کرده بود. ولی خب بیات بود کتلته. منم دیگه چیزی نگفتم. اگه مجرد بودم قشقرق به پا می .  ظهر حس خو دم. اتاقم اونجا خیلی تاریکه و خواب ظهر خیلی حال میده. عصری بیدار شدیم و حاضر شدیم که بریم خونه ها. موهای مامان رو اتو کشیدم و هر دو پایین موهای هم رو کوتاه کردیم. بعد هم بتا اومد و رفتیم خونه بزرگه دیدن نوه تازه به دنیا اومده ش. بچه شب یلدا به دنیا اومده بود، ولی چون 10 روز اول بیمارستان بود و بعد هم وقت نکرده بودیم، تازه داشتیم میرفتیم دیدنش. البته مامان رفته بود قبلا. خلاصه نینیشون رو دیدیم و چشم روشنی هم دادیم و بعد رفتیم خونه دومی که پاگشام کرده بود. بعد از یه سال و نیم، آ ین پاگشامون هم انجام شد بالا ه. خخخ. اونجا از دست تیلدا و نوه کلی خندیدم. من رفته بودم دستشویی و اینا هی داد می زدن که لاندا کجایی؟ آبروم رو بردن. کاپا هم مریض بود و بسیار عنق. البته آ اش با من خوب شد. یه شیرینی خوری خوشگل هم کادو گرفتم با یه پیرهن واسه سیگما. بعد هم رفتیم خونه و همچنان خیلی خسته بودیم، ساعت 1.5 خو دیم.

29 دی، فکر می کنین ساعت چند از خواب بیدار شدیم؟ 4 عصر!!! در این حد خسته بودیم این هفته. کلاس زبانم رو هم نرفتم. 4 بیدار شدیم فکر می 10-11 باشه. خخخ. دیگه یه وعده (نمیدونم صبحونه بود، نهار بود یا عصرونه) خوردیم و افتادیم به جون خونه. خیلی نامرتب شده بود. کلی لباس همه جا بود. دو دست پر ماشین لباسشویی رو روشن و ظرفا رو چیدم تو ماشین ظرفشویی و چمدون رو آوردیم وسط و یه سری از لباسا و وسایل رو گذاشتیم توش. بعدشم دوش گرفتم و رفتیم خونه سیگماینا. کلی با نینیشون بازی . خیلی بامزه س. با منم خیلی خوبه. همش دوس داره بیاد بغلم. تا 11.5 اونجا بودیم و بعد رفتیم خونه خو دیم.

شنبه 30 دی، از 6 بیدار بودم تا 7.5 که سیگما هم بیدار بشه و منو برسونه شرکت. خودشم نمیخواست بره شرکت، ساعت 10 قرار داشت ولی منو برد.چه برفی اومد. تو همون برف واسه اولین بار یت داخل شهری رفتیم سایت و جالب بود برام. خیلی خفن طور بود همه چیز. ساعت 2 برگشتیم و تازه نهار خوردم. عصر هم با دوستم با هم تا تا یا رفتیم و من رفتم خونه که چمدون جمع کنم.یه کم دیدم و لباسایی که شسته بودم خشک نشده بودن. از بالکن آوردمشون تو خونه پخش و پلاشون تا خشک شن. خونه شبیه جنگ زده ها شد. با سیگما شامیدیم و کلی خوب بودیم با هم و چمدون جمع می کردیم. شب هم زود خو دم.

یکشنبه 1 بهمن، صبح رفتم یوگا. بسی خوب بود یوگا. باز مربی کلی تشویقم کرد و بچه ها هم هی بهم میگفتن آفرین. چنتا از حرکتا رو فقط من میتونستم. بعدشم هداستندینگ رفتم نصفه و خوب بود. بعد رفتم سر کار و خیلی کار داشتم. چون تقریبا یه هفته نیستم شرکت، باید یه سری کارا رو جلو جلو انجام میدادم. این وسط بازم قرار شد بریم یت. این بار دیگه طولانی تر بود و چون سایت به خونه مامانینا نزدیکه، وسایلمو برداشتم که اگه دیر شد دیگه برنگردم شرکت. ماشینم هم تو پارکینگ شرکت موند و رفتیم سایت. کارمون طول کشید و دیگه از اونجا با اسنپ مستقیم رفتم خونه ماماینا. اونا هم نبودن. رفته بودن تشییع جنازه مادربزرگ عروس م (همسایه مامانبزرگم بود) و من تو اتاق تاریکم دو ساعتی خو دم تا 6. مامان بیدارم کرد و با هم عصرونه خوردیم. بعد زنگ زد که بتا هم بیاد و رفتیم با هم چمدون مامان رو بستیم. شام خوردیم و با تیلدا کلی بازی و یوگا بهش یاد دادم. بدن مامی کلی نرمه. اون حرکتایی که فقط من تو کلاس به زور انجام میدادم رو به مامان گفتم، خیلی راحت انجام میداد. تازه با اینکه مثلا زانو درد داره و چاقه و اینا. خیلی باحال بود. بتا اینا رفتن و من همونجا خو دم چون سیگما شب تا دیروقت جلسه داشت.

دوشنبه 2 بهمن، از خونه ماماینا اسنپ گرفتم و رفتم دم پارکینگ شرکت، گنده مامان رو که تو چمدونش جا نمیشد بردم گذاشتم تو ماشین که بعدا بذارم تو چمدون خالیمون. یک یا دوتا چمدون خالی میخوایم ببریم. بعدش رفتم سر کار و دیگه کلی کار ریخته بود سرم. دونه دونه انجام میدادم و تیک میزدم. باید به حراست هم اطلاع می دادم که دارم کشور رو ترک می کنم! به چه علت و با چه انی! فضولا  این وسط باز یت رفتیم سایت و برگشتیم. کارا رو دونه دونه انجام دادم و رفتم خونه. میخواستم بخوابم ولی از بس کار داشتم خوابم نبرد. دیگه پاشدم اول یه قشنگ گذاشتم و یه ربع دیدم و پفک خوردم در حینش. بعدشم همه لباسا رو از رو مبلا جمع و تا گذاشتم سر جاشون و بقیه وسایل لازم واسه سفر رو جمع و گذاشتم کنار چمدون. فیله سرخ که با پلو بخوریم و رفتم . سیگما تازه ساعت 9 جلسه داشت و گفت باز دیر میاد. من همه وسایل خودم رو جمع و لپ تاپ سیگما رو خالی که ببریمش و دوربین رو هم خالی و شارژش و شام خوردم و واسه اولین بار لیسانسه ها دیدم، اونم قسمت آ ! سایه بان رو هم دیدم، اونم باز قسمت آ . خخخ. دیگه همه کارا انجام شد و ساعت 11 رفتم خو دم. ساعت 2 نصف شب سیگما اومد بغلم کرد و به خوابم ادامه دادم. تازه اومده بود خونه.

3 بهمن که امروز باشه، عصر پرواز داریم. صبح زود اومدم شرکت و تند تند دارم کارا رو می کنم و این متن رو هم کامل که وبلاگ رو آپ کنم قبل از رفتن. ظهر باید مرخصی بگیرم و برم خونه، حاضر شیم و چمدون رو برداریم با ماشین من بریم خونه مامان سیگما که ماشین رو بذاریم تو حیاط اونا و از اونجا اسنپ بگیریم و بریم فرودگاه. مامان هم با بتاینا از اونور بیان فرودگاه و دیگه بریم پیش به سوی استانبول.