دو سه تا دور همی با دوستان

درخواست حذف این مطلب

یکشنبه کلاس یوگا نرفتم چون حالم خوب نبود. صبح دیرتر بیدار شدم و سیگما من رو رسوند. کارم به میزان معقولی بود و تونستم کلی هم واسه سفر اطلاعات ب کنم. ولی یادم نیست عصر که رفتم خونه چه . فکر کنم یه کم خو دم. این روزا سیگما خیلی شبا کار داره و همش پای لپ تاپه و من حوصلم سر میره. بهش گفتم کتاب "پس از تو" رو برام بگیره که بخونم. 

دوشنبه صبح خودم با ماشین رفتم سر کار ولی نتونستم زود بیدار شم و همون دیر رفتم. بعد از کار میخواستم با ساحل برم سمت خونه مامانینا که اون زودتر رفت خودش و جایی کار داشت. منم دیر و تو کلی ترافیک رفتم خونه مامانینا. کلی با تیلدا بازی و چون سیگما تا دیروقت واسه شرکت جدید جلسه بود، شب موندم خونه مامانینا. بسی هم حال داد. صبح ساعت 6:15 بیدار شدم و اولین باری بود که با ماشین خودم میخواستم از خونه مامانینا برم سر کار. مامان رو هم با خودم بردم تا یه جایی که وسط راه پیاده بشه و پیاده برگرده خونه و پیاده روی کرده باشه. عاشق پیاده رویه و واسش هم خیلی خوبه، ولی هی این چند وقته هوا کثیفه و تیلدا هم پیششه و نمیتونه بره، غصه میخوره. خلاصه زود رسیدم و رفتم یوگا. چقدرم عالی بود. خانوم مربی یه کار جدید بهم گفت م، فقط 4 نفر تو کلاس رو گفت این کار رو ن. هد استندیگ. یعنی رو سر و دست فعلا بایستیم. تا نصف حرکت رو انجام دادم و حال . کلی شارژ شدم اصلا. کل روز هم حس شارژ بودم و عصر هم که زود میتونستم برم خونه، خیلی حال داد وقتی هنوز روز بود از شرکت اومدم بیرون و قبل از تاریکی رسیدم خونه! ساعت 5 خونه بودم. سعی بخوابم ولی خوابم نبرد. زیادی شارژ بودم. بلند شدم و لباس شستم کلی و تو بالکن پهنشون و به گلا هم آب دادم. بعد رفتم و به خودم رسیدم کلی. شام هم  از شرکت آورده بودم. سیگما هم ساعت 9 اومد و یه کم باهاش قهر بودم که دیر اومد. ولی دلمون تنگ شده بود واسه هم و دیگه آشتی . بهش گفته بودم واسم هله هوله ب ه، یه عالمه چیز میز یده بود. 4 تا بستنی، یه پفک گنده، یه چیپس گنده و کلی پاستیل و مارش مالو! تازه من شاکی شدم که چرا پاستیل یدی؟ مگه نمیدونی من پاستیل دوس ندارم. اونم نوشابه ای! بنده خدا نمیدونست! همه دخترا عاشق پاستیلن، من برع  شام بهش دادم و خو دم.

چهارشنبه 20 دی صبح، با سیگما اومدم سر کار و یه همایش دعوت بودیم هتل. وسطش رفتم شهر کتاب و واسه تولد همکارم دو تا کت که شیری معرفی کرده بود رو براش گرفتم. یکی "زن بودن" و دیگری! "شفای زندگی"! شکلات هم براش گرفتیم. بعد از نهار هتل برگشتیم شرکت و تا عصر بودیم و بعد با ساحل رفتیم کافه ویونا، تولد اون یکی همکارم. کلی دوستاش هم بودن و کادوهامونو دادیم و کیکش شبیه بود و خیلی باحال بود. همون شب تولد بابا هم بود و دیگه زودتر از بقیه با ساحل بلند شدیم و تا ی هم گیر نیومد و با اتوبوس برگشتیم. کلی هم تو راه حرف زدیم و خندیدیم. من که رسیدم خونه مامانینا سیگما قبل از من رسیده بود. یه کم در مورد سفر حرف زدیم و بعد داداشینا هم اومدن و یه کم صبر کردیم تا یخ کاپا باز بشه و بعدش کلی بازی کردیم. انقدر انرژی داشتم که نگو. کلی بدو بدو کردیم و از ته دل میخندیدن این دوتا وروجک. خوش به حالشونه / جوون دارن.   بعدا بچه های من از این نعمت محرومن، بجاش دوتا دختر ، یه پسر و یه دختر دارن علی الحساب که ازشون بزرگترن و میتونن کلی با هم بازی کنن. لاندا آینده نگر می شود. خخخ. گفتم بهتون چند وقته دارم به دوقلو فکر می کنم؟  میدونم سخته ولی بنظرم هیجان داره. البته میدونین که، واسه حالا حالاها نیست. کمِ کم 4 سال دیگه. ژنش رو هم دارم به نظرم، کافیه یاری کنه. خخخ. مادرِ بابام خودش دوقلو بوده. بابام هم دوقلو به دنیا آورده. ولی غیر از این دیگه هیچ کدوم از ها و دختراشون و دختر عموها و اینا هیشکی دوقلو نداره.  در واقع نباید امیدوار باشم ولی هستم. خخخ. تازه یه فرضیه ای هست که اگر در دوران قرمز تقویم، هر دو سمت آدم!!! درد بگیره، احتمال دوقلوزایی بالا میره و خب بنده همیشه متقارنم  حالا خلاصه تصور غیر ممکن که غیرممکن نیست. تصورش می کنیم. بعدش واسه بابا تولد گرفتیم و کیک خوردیم و کادو دادیم. واسه اولین بار کادو رو کارت به کارت کردیم! خیلی هم رمنس!!!!  کاپا هم راه می رفت میگفت تَلُد! تَلُد! عاشق حرف زدنشم. اون شب قرار بود اونجا بخو م که من صبح برم کارت ملی جدیدم رو بگیرم، ولی چون سیگما خان یادش رفته بود شارژر گوشی و لپ تاپشو بیاره و کلی هم کار داشت، این بود که نموندیم و رفتیم خونه. من ساعت 3.5 اینا خو دم و سیگما تا 5.5 صبح بیدار بود!

پنج شنبه 21 ام، ساعت 12 ظهر بیدار شدیم و صبحونه خوردیم و قرار شد نهار نخوریم. سیگما کلاسش رو هم نرفت. موندیم خونه و من کلی لباس تست واسه سفر و بعدشم چمدون رو آوردیم پایین که لباس جمع کنیم از همون موقع. بنده 3 تا کاپشن میخوام ببرم. یکیشو که میپوشم، دوتای دیگه هم به من چه که جا زیاد میگیره خخخ. بعد از ظهر سیگما هی میگفت کمرم درد می کنه و بهش چنتا تمرین یوگا دادم. خیلی خوشش اومد از یوگا. کلی هم کمردردش بهتر شد. بعد از ورزش دوش گرفتم و حاضر شدیم و رفتیم خونه مادرشوهر. کلی نینی بازی و بعد از شام هم یه دست حکم بازی کردیم. بعد دیگه نینی رفت تو فاز گریه های ناجور و دیگه بازی ما هم منتفی شد از بس گریه کرد بچه. دیگه ما هم اومدیم خونه و خو دیم که البته همسایه بازم مهمون داشت و تا 2 شب میدوییدن!!!

22 ام، صبح بازم با صدای همسایه بیدار شدیم. البته من که میخواستم زود بیدار شم برم کلاس. کلاس فری دیسکاشن اسم نوشتم که یه کم مکالمه م روون شه. 7-8 ساله زبان نخوندم و داره یادم میره. این بود که یه تلنگری زدم. سیگما خواب بود. یه صبحونه هول هولی خوردم و 5 دقیقه ای خودمو رسوندم به کلاس. بد نبود کلاس ولی من دپ شدم. خیلی یادم رفته و کند حرف میزدم. بعد از کلاس زود اومدم خونه و دیدم سیگما بازم کلاس نرفته. گفت کمرش درد می کنه و نمیره امروز هم.  دیگه جوجه گذاشتم بیرون یخش باز شد و سیگما جوجه کباب درست کرد و خالی خالی خوردیم. بعدشم سیگما نشست پای کاراش و من سماق مکیدم. کتاب خوندم و بازی ولی خیلی حوصله م سر رفت و لو مود بودم. یه کم هم خواستم بخوابم که بازم این بالایی لعنتی نذاشت و سر درد گرفتم و بقیه روز هم سماق مکیدم! فقط یه پلو درست که با قرمه سبزی بخوریم. آیم استیل آلیس رو هم گذاشتم دیدیم و کلی هم چیپس و پفک و بستنی خوردیم وسطش! و به مز فی هر چه تمام تر سپری شد!

شنبه 23 دی، صبح با نیم ساعت تاخیر با سیگما اومدم سر کار. اتفاق خاصی نیفتاد. برگشتنی تا تا یا کلی با دوستم حرف زدیم و درد دل کرد. بعدشم رفتم خونه و خواستم بخوابم که خوابم نبرد و سیگما اومد و شروع به غذا درست . جوجه ها رو مثل مرغ پختم با رب و پیاز داغ و پلو هم پختم و بسی خوشمزه شد همه چی. البته که سیگما کلی کار داشت و خیلی دیر اومد سر سفره و کم کم داشتم عصبی می شدم دیگه. ولی نشدم. بعدش کارش تموم که شد نشستیم یه کم هتل سرچ کردیم و با هم پوییدیم. نتیجه خاصی هم نگرفتیم از هتلا. بعدشم من تازه 11 شب رفتم و کلی دیر خو دم.

یکشنبه 24 ام، صبح زود رفتم یوگا و بد نبود. ولی عالی هم نبود. البته شاید مودم مشکل اصلی بود. آخه صبح دنده عقب داشتم میرفتم و یه میله کوتاه بود که ندیدمش و سنسور خنگ هم حسابش نکرد و زدم بهش. البته چیزی نشد. بیشتر رنگ میله هه مالید رو سپر. ولی همینکه زدم به یه چیزی حرصم میداد! بعد از یوگا کلی کار داشتم و جلسه با آدم خفنای شرکت. عصری زود با ساحل رفتیم سمت خونه مامانینا و سر راه رفتیم گراد یه سر زدیم و بعد ساحل رفت خونه و من رفتم خونه مامانینا. داماد هم نبود و سیگما هم قرار نبود بیاد و دیگه کلی با بتا و مامان نشستیم هتل سرچ کردیم و قرار شد فردا که آژانسا باز شدن دیگه ب یم. شام هم خوردیم و بعد از شام بتا اینا رفتن و من موندم خونه مامانینا چون سیگما تا نصف شب جلسه بود. دیگه من همونجا خو دم.

دوشنبه 25 ام، صبح زود بیدار شدم و با مامی راه افتادیم. وسط راه مامی رو پیاده که پیاده برگرده خونه. خیلی دوس داره من بمونم اونجا و صبحا از اونجا برم سر کار که مامان بتونه بره پیاده روی. خخخ. صبح خیلی زود رسیدم شرکت و کارم کم بود و دیگه نشستم خیلی جدی تور سرچ . سرم هم خلوت بود و قشنگ چنتا تور رو بررسی و یکی رو انتخاب که بگیریم ولی ع پاسپورتامون همراهم نبود و قرار شد عصر بفرستم که بگیره. دوستم مریم هم اومده بود شرکت ما کار داشت و نیم ساعتی تو خونه دیدمش. قرار شد عصری هم با من برگرده چون خونه شون خیلی نزدیک ماست. ولی عصر کارش طول کشید و منم باید قبل از 5 میرسیدم خونه که ع پاسپورتا رو بفرستم، واسه همین نشد منتظرش بمونم و خودم رفتم. تو راه زنگیدم به آژانسه که باز چک کن من الان ع ا رو میفرستم. گفت پرواز ماهان پر شده! نکبت. دروغ می گن اصلا از اول. بعدشم گفت که هتله جا نمیده! هی کلی آپشن دیگه میداد! منم رفتم خونه باز سرچ و از یکی دیگه پرسیدم ولی چون آ وقتشون بود همه داشتن میرفتن و گفتن فردا. منم همونجا کف هال کنار لپ تاپ خو دم. قبل از اینکه خوابم سنگین شه رفتم رو تخت خو دم و 1.5 ساعت بعد با صدای تلفن حرف زدن سیگما بیدار شدم. با هم شام خوردیم و باز چنتا هتل چک کردیم و با هم پوییدیم. بعد هم وسایل یو فردا و مسابقه طناب کشی رو برداشتم واسه فردا و رفتم و بازم دیر خو دم.

26 ام، صبح زود رفتم یوگا که خیلی خوب بود و باز بخشی از هد استندینگ رو رفتم و مربی تشویقم کرد. ولی شنا نمیتونم برم و غصه میخورم. البته جدیدا چنتا نصفه می رم ولی هنوز کامل نمیتونم، دستام خیلی ضعیفه هنوز. بعد رفتم شرکت و دیگه زنگ زدم به دوتا از این تورا و گفتن واسه دوشنبه تورا پر شده ولی واسه یکیشون جا داشت که سریعا گفتم اوکیش کنه و رفتم 50 درصد پولش رو هم ریختم و بالا ه اوکی شد. هتل 4 ستاره تو ت یم، 3تا اتاق دو نفره. یکی ما، یکی بتا و داماد و یکی هم مامان و تیلدا. 5 شب و 5 روز. چون شب میرسیم اونجا. خلاصه بعدش کلی کار داشتم. یهو رعنا اومد شرکت واسه تسویه حساب و من اصلا وقت نداشتم پیشش باشم. کلی کار داشتم ولی سعی یه کم باشم پیشش. اسمم رو داده بودم واسه مسابقه طناب کشی و وسط این همه کار باید میرفتم. دیگه هول هولکی چند قاشق غذا خوردم و با رعنا خ ظی و رفتم مسابقه. دو ساعت طول کشید تا وزن کشی و تیم کشی کنن. بعدشم سه سوت باختیم! خیلی بد بود. هر دو تا تیم شرکت ما زودی باخت! به همین مس گی! فقط یه تی و یه شلوارک گرفتیم که اونم به درد نمیخوره چون خیلی بزرگ بود بهمدیگه با اسنپ برگشتیم شرکت و رفتم ماشینو برداشتم و رفتم واسه معده م. بین مریض میخواستم برم و کلی طول می کشید. وسطش رفتم پاساژ روبروش ید و کلی چیزمیز یدم باز. یه شلوار تو خونه، یه تی ، یه بلوز، یه دامن مجلسی و یه تونیک و مقادیری مروارید. آخه یه پلیور مروارید دوزی شده دیدم پشت ویترین یه مغازه، یاد پلیور خودم افتادم و گفتم واسش مروارید ب م که بهش بدوزم و خوشگلاسیونش کنم. بعد باز رفتم مطب و دو ساعت دیگه موندم تو نوبت. آقای گلدیران هم هی زنگ میزد که میخوام بیام یخچ ونو عوض کنم و من هی می گفتم یه ساعت دیگه میرم خونه ولی نمیشد. آ بهش گفتم امروز نیاید. بالا ه رفتم پیش و بهش گفتم که من بنظر خودم سندروم روده تحریک پذیر دارم و علائمم رو که بررسی کرد گفت بله احتمالا. کلی آزمایش برام نوشت و رفتم خونه. تو راه آقای گلدیران باز زنگ زد که بیام؟ گفتم تا یه ربع دیگه بیا. خودمم همون موقع ها رسیدم خونه و دیدم خونه بازار شامه. چمدون وسط و کلی رو شوفاژا در حال خشک شدن (البته خشک شده بود). سریع وایستادم به جمع و چپوندنش تو اتاق که زنگ زد. تا آقاهه تو آسانسور بود من هی میدوییدم از اینور به اونور و این فجایع رو جمع می و بالا ه مرتب شد و آقاهه اومد و یخچال رو عوض کرد و رفت. سیگما هم تو راه بود که بیاد و بریم رستوران، مهمونی دوستم. دیگه بدو بدو رفتم تجدید آرایش و لباسای خوشگل پوشیدم و سیگما اومد بالا فقط یه عطر زد و رفتیم. تیپ زرشکی زده بودم. رفتیم رستوران و فکر کنم 30 نفر بودیم. همه دوستای صمیمی با همسرا. دیگه همسرا هم با هم دوست شدن و حال می کنن با هم. من همیشه عاشق این جمعا بودم، خدا رو شکر تونستم تو یکی از بهتریناش باشم. کلی با اولین نینی اکیپ بازی کردیم. بازی که نه البته. من بغلش و با شیشه شیر بهش شیر دادم. همه هی می گفتن لاندا از همه با تجربه تره. خخخ. مامان بچه با خیال راحت میدادش دست من. این دوستم که دعوتمون کرده بود تخصص قبول شده یکی از شهرستان ها و سور اون بود. ما هم کلی براش لوازم تحریر یده بودیم و داشتیم با کادوها بازی می کردیم. خخخ. دیگه همسرا هم کلی راجع به بیزینسای جدیدشون صحبت با هم و سیگما داشت همه رو تشویق می کرد که وارد این کارای جدیدی که شروع کرده بشن. منم به دوستام می گفتم نذارید شوهراتون گول بخورن، دیگه شبا نمیشه از تو لپ تاپ بیرون کشیدشون  خیلی خوش گذشت بهمون و ساعت 11.5 شب برگشتیم خونه و زودی خو دیم. کم خو گرفتم باز. همش بدو بدو رسما!

چهارشنبه 27 ام که همین امروز باشه، صبح زود اومدم شرکت که عصری بتونم زود برم لیزر. قشنگ عذاب الیمه برام لیزر. فقط نتیجه ش خوبه و نمیشه بی خیالش شد و گرنه صدبار تا حالا ولش کرده بودم. کلی هم خسته ام امروز. این چند وقته همش دارم بدو بدو می کنم. امروز و فردا هم باز همینه وضعم.